یاد براتیگان افتادم با خودم گفتم آهان
چشم های حریص
خیره در ابرهای سپید
رویای کودکی که باد آن را با خودش برد
مشت های گره کرده در جیب های شلوار نیلی
بازوان مغروری که باد آن را با خودش برد
یک گوشه یک جای دنج
یک شعر راز آلود بکر
اما باد لعنتی آن را هم با خودش برد
اصلا باورم نمیشد که غوطه ور شده باشم در باد
اصلاً باورم نمیشد که باد داشت مرا هل میداد
رنج هایی که طعم فقر را یدک میکشید و
دردهایی که باد آن ها را نبرده بود هنوز
اوفتادم روی ماسه های غمگین شبهام
یاد براتیگان افتادم با خودم گفتم آهان
شعر از : محمدحسین داودی
با الهام از کتاب "پس باد همه چیز را با خودش نبرده است"
+ نوشته شده در ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت توسط محمد حسین داودی
|
گلاریشا