کهکشان شما راه تنهایی و خلوت ماست

کهکشان شما راه تنهایی و خلوت ماست

کاه ریز شما "شطّ شیرین پر شوکت" ماست

.

کهکشان ها به چشم شما کاه ریزان سیمین

در دلِ ما ولی شاهراهی به اعجاز دیرین

.

یا نه معراج تا جاریِ "لحظه های پر عصمت"

یا نه اعجاز با عابرِ "کوچه های نجابت"

.

کوچه های خمِ پیچ در پیچ تا شهر رویا

کوچه های پر از عشق و بی هیچ تا آرزوها

.

عابری غرق در دفتر رازهای نهانی

عابری غرق در کوچه ی دفتری آسمانی

.

قسمت هر غزل یک دو خط مانده در چشمِ عابر

قدمت هر غزل نسل ها مانده در شهرِ شاعر

.

فال هر برگِ ما در زمان نقطه ای آسمانیست

خطّ مهری که دیدی همان کوچه ی کهکشانیست

.

مثل یک کژدم مات و مرموز در قابی از نور

آسمانِ خدا کوچه ای روشن و نقطه ای دور

.

کهکشان شما قصه ای دور دور است در راه

رمز امّید ما عابری غرق نور است در راه

.

.

شعر از : محمدحسین داودی

تقدیم به روح شهید سید علی خامنه ای

با الهام و تضمین از شعر : مهدی اخوان ثالث

ببخشید یه سوالی موندش

ببخشید یه سوالی موندش
خب الآن همه چی درسته ؟
به وجدانت چی میخای بگی؟
یعنی وجدانم هست؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
قصه ی ما رو می دونن
نگو نمی دونی دروغ نگو
باورم نمی شه
هر روز صبح وقتی
پنجره رو باز می کنم
یه آفتاب سرد
گونه هام یخ می زنه
من نمی بخشم
من نمی بخشم
من نمی بخشم
نه من نمی بخشم
.
ببخشید یه سوالی مونده فقط
الآن اینطور درسته ؟
جواب خدا رو چی می خوای بدی؟
یعنی خدا هم هست؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
ما دو تا رو میشناسن
نگو اینجوری نی دروغ نگو
باورم نمی شه
هر روز صبح وقتی
پنجره رو باز می کنم
یه باد سرد و غمگین
بین موهام تکون می خورن
من نمی بخشم
من نمی بخشم
من نمی بخشم
نه من نمی بخشم
.
ببخشید یه سوالی مونده واسم
دیگه همه چی درسته ؟
جواب مردمو چی می خوای بدی؟
یعنی اصلا ً مردمم هستن؟
الآن از هر کجای شهر بپرسی
قصه ی ما رو می دونن
نگو اینطوری نی دروغ نگو
باورم نمی شه
هرروز صبح وقتی
پنجره رو باز می کنم
تنها توو اتاقم
شعرای سرد میپیچن
من نمی بخشم
من نمی بخشم
من نمی بخشم
نه من نمی بخشم

.

ترانه سرا : محمدحسین داودی

برف بودم دوباره آب شدم

دی رسید و سرود سرو رسید

یاد بود و درود سرو رسید

.

قصه ای نو برای نسلی نو

غزلی نو برای فصلی نو

.

روزگاری که من به حالت زار

یخ و غمناک ایستاده کنار

.

مانده در پیچ وتاب دی‌ ماه و

برف و سرما و سوز در راه و

.

شده سرما برام مثل مزار

خفته‌ام گوشه ای به حالت زار

.

باغبانی شکسته تیشه به ‌دست

شاعری مرده ، شهر مرده پرست

.

یخ خروارها سکوت به لب

مثل آن دفتر خرابه ی شب

.

خیره ام با سوال می نگرم

به افق در خیال می نگرم

.

ناگهان قصّه ای عجیب رسید

غزل و قطعه ای غریب رسید

.

قصه ای نو برای نسلی نو

غزلی نو برای فصلی نو

.

ترکی امّا به فارسی به دری

این غزل را به لهجه ی پدری

.

"آب شو آب ، (آبِ) جاری شو

پیچ و تابی بخور بهاری شو"

.

برف بودم دوباره آب شدم

شبنمی پیش آفتاب شدم

.

شعله ای بر نخ سرود شدم

آتش عشق در وجود شدم

.

.

تقدیمی بمناسبت سالروز میلاد استاد عظیم سرو دلیر

با الهام و تضمین از شعر ایشان با عنوان "آب شو آب"

پروانه ها امشاسپندان ها

.

.

پروانه ها

امشاسپندان ها فراوان ها

ای شاعران را سبزه زاران ها

ای خاک ایران را هزاران ها

پروانه ها

مثل پری ها وقت باران ها

آذر کمان ها مهر و آبان ها

جوش و خروش ابرها را در زمستان ها

این ماه را مهمان ما باشید

امسال هم همچون زمان باستان

یاران ما باشید

امسال که

خاک اهورا خاک مردان شهیدی که

امسال که

بعد از نبردی سخت با خصم پلیدی که

این ماه را

ماه امید و عشق و باران را

این ماه را

ماه قدوم رادمهری از تبار شعر ایران را

این ماه را مهمان ما باشید

فراوان شو فراوان تا از انبوهت

به خاک ذلت و خواری کشانی خصم انسان را

تمام دشمنان خاک ایران را

فراوان شو فراوان شو

.

.

شعر از : محمدحسین داودی

A new star appears

They brought Glarisha to Hodgen with all the trouble.
The people of Hodgen are surprised that he is still alive.
His burned, motionless body lies on a bed in one of Hodgen's houses.
The news of Kansu's death spreads throughout the city.
The townspeople gather around the house where Glarisha is being treated and talk.

ادامه نوشته

در گوش

از تو تنها رنج دوران داشته ام
خاطرات تلخ زندان داشته ام

از تو تنها قصه های دردناکم
یادگار سنگ و سیمان داشته ام

از تو تنها نامه های زهر دارت
با وجود زخم پنهان داشته ام

از تو تنها گریه های نانوشته
مشق تکلیفی فراوان داشته ام

از تو یک دلواپسی یک زخم کهنه
از تو یک روح هراسان داشته ام

از تو دنیای سیاه و مه گرفته
از تو شهری پر ز حیوان داشته ام

از تو سازی سوزناک از نای چوپان
مویه ای تا خط پایان داشته ام

از تو تنها از تو تنها دفترم را
خر خری در گوش انسان داشته ام

.

.

شعر از : محمدحسین داودی
از دفتر خرابه شب

با پــــول هـايت

با پول هايت مي تواني------------درگير بازي هات باشي
هم مي تواني غم بسازي -----------هم مي تواني شاد باشي
.
با پولهايت مي تواني -----------در بند مشتي رنگ باشي
عاشق شوي معشوق گردي ------------شاعر شوي فرهاد باشي
.
هر دشمني را مي تواني --------------با پولهايت دوست سازي
هر بنده اي را مي تواني ---------------با خنده اي آزاد باشي
.
تو مي تواني قلب ها را ---------------تو مي تواني واژه ها را
قاضي و شاکي را خدا را -------------آقا شوي استاد باشي
.
روح مرا امّا امّا -----------------------با پولهاي بي شمارت
هر گز نخواهي يافت هرگز-------------بندم کشي صياد باشي

.

.

شعر از : محمدحسین داودی

عروض دکترخانلری2

فعولن فعولن فعولن فعولن

خُشاوا، خُشاوا، خُشاوا، خُشاوا

مثال 1 : رودکی قصیده : کسی را که باشد به دل مهر حیدر

مثال 2 : ناصرخسرو قصیده : درخت تو گر بار دانش بگیرد

.

ادامه نوشته

دستگاه عروضی دکتر خانلری

فعولن فعولن فعولن فعول

خُشاوا، خُشاوا، خُشاوا، خُشاو

مثال 1 بوستان سعدی: شنیدم که لقمان سیه فام بود

مثال 2 شاهنامه فردوسی : بنام خداوند جان و خرد

.

ادامه نوشته

Quest of the rocks and the blades

The morning breeze blows into the trunk of an old tree.
Glarisha has disturbing dreams. The shadows of the trees begin to move.
A gust of wind shakes the branches with ferocious speed, and several angry people emerge from the branches of the trees and surround Glarisha.


-You are evil. You are evil for the future of the world, go back to where you were. Cursed youth.

ادامه نوشته

هـــــــــــــــــر سال آبـــــان مــــــــــــــاه

هر سال آبان ماه که
از راه می آید
به یاد عشق می افتم

به یاد صخره های مهر
به یاد شعر می افتم

به یاد سنگ یاقوت و
به یاد دفتر سرخم
که هر شب شامگاهان را

مرا با واژه های رمز و راز آلود
مرا با سازهای سرد پاییزی

شبی از بین دریایی سرور انگیز
شبی از بین صحرا ها
شبی از آسمانی پر ستاره

که همچون کژدمی مرموز
پنهان گشته تا شاید

کنار باغ های سرخ
کنار یونجه های زرد
کنار برگ های خشک

که در اندیشه ی کبریتِ یک کودک
که در اندیشه ی یک باد
که با دودی سپید از آتشی انبوه
که با بویی غریب از دشت های دور

سرود مهربانی را
سرود مهرورزی را

پر از احساس و آرامش
پر از باران
پر از امید

شعر از : محمدحسین داودی

این چه شوریست که در دور قمر میبینم؟

.

.

"این چه شوریست که در دور قمر میبینم؟"
طرف غرب زمین فتنه و شر می بینم

تو از آن سرخی در خون . اثر می بینی
من از آن کودک در خون . اثر می بینم

تو <شده دوره ی ایام به سر> می بینی
من <شده دوره ی ابلیس به سر> می بینم

تو بدی را طرف خلق و بشر میبینی
من بدی را طرف غرب بشر می بینم

تو تمام کره را زیر و زبر میبینی
من فقط نیمِ کره ، زیر و زبر می بینم

پند تو گریه ولی پند من آغاز نبرد
"که من این پند به از گنج و گهر می بینم"

.

.

شعر از محمدحسین داودی
تضمین از لسان الغیب حافظ علیه الرحمه

شیطان پلید پست با ساز ترامپت

شیطان پلید پست
با ساز ترامپت
شعر مرگ آدمی را
آشکارا مست

نقشه ها در سینه دارد ابلیس
آرزوها در سینه دارد ابلیس

و شیطان شدگان از بنی آدم
برای او هورا می‌کشند

آنکس که گوهر آدمیش می میرد
در قلب سیاهش چنین زمزمه می کند:
من نباشم میخواهم جهان نباشد


محمدحسین داودی۲۸ خرداد ۱۴۰۴

بهار شهر ما با شادی اومد

بهار شهر ما با شادی اومد

که ناز اومد که با آبادی اومد

من از بارون سراغت رو گرفتم

صدا زد مژده ی آزادی اومد

.

.

بهار بلبلان ساز است و آواز

که می بارد به بستان نغمه ی ساز

بهار ما ولی سوز است و دلسوز

که می سوزد درونم شوق پرواز

.

.

دوبیتی خواندی و من هم مفاعیل

بیا این باغ ما این داس و این بیل

برای هرکسی یک گل بکاریم

که آهنگر بداند بیل یا میل

.

.

تصور کن هزارون ساله انسان

به نوروز خدا خوشحال و خندان

الهی خوش بخندی خوش بحالت

که خوشبختی برات آغازو و پایان

.

.

تو دوری از من و من دور دورم

تو هستی پیش من ، من کور کورم

شبی یادم میوفتی و سراغم

که میگیری دیگه من خاک گورم

.

.

عزیزم سال نو الله یارت

سلامت باشه در دار و دیارت

امید ما به این خاک و زمینه

همه اجدادت و ایل و تبارت

.

.

تو قندونه لبت ، حرفات پر از قند

لبت غنچه پر از شعر و شکرخند

ترُش رویی نکن ای نور دیده

به لبهای شما زیباست ، لبخند

Gaza in fire

I’m Gaza in fire—————-you are Mecca in grief

I’m the end of the world——you are the end of the stories

.

I’m Gaza، bloody heart——you are Mecca, clipped wings

The steel headed devil–rest a moment

.

Then, the tongues sealed—Then, the eyes cloudy
Then, the ears are deaf—-Then, the Man is fallen

.
Silent as my secrets——This harmless city of me
Passes by the history—-Rostam maybe will appar

.
My lonely city—- faintly drinks the bowl of madness
A limitless sea in his ocean eyes is a droplet

.
My city tears off his collar——– arrogance has opened s bridge to my heart
I’ve become adventurer—– I’ve got remedy from hatred


My hand just like an angry mad——– draws the sward of the pen
My poem has become a bully——it s on fire from head to toe

.

.

.

By: Muhammad Hussein Davodi (poet laureate)
To the martyrs of Gaza

Translated by: Azim SARV Dalir

مــــــن غــــزّه ای در آتشــــــــم

من غزّه ای در آتشم ، تو مکّه ای در ماتمی
من آخر دنیا شدم ، تو قصه ها را خاتمی

من غزّه ای خونین جگر ، تو مکّه ای بُبریده پر
اهریمن پولاد سر ، خندان بیاساید دمی

آنگه زبان ها مُهر ها ، وانگه به چشمان ابرها
وقت نفیر گوش ها ، وقت سقوط آدمی

آرام چون اسرار من ، این شهر بی آزار من
تاریخ را رد می شود ، شاید هویدا رستمی

شهرم غریب و بی رمق جام جنون سرمیکشد
در چشم اقیانوس او ، انبوه دریا شبنمی (1)


شهرم گریبان می درد نخوت به قلبم پل زده
با صبر ، بی پروا شدم از کینه دارم مرهمی

دستم چو مجنونِ خشن تیغ قلم را می کشد
شعرم قلندر گشته و آتش به سر تا پا همی

شعر از : محمدحسین داودی

پ . ن(1) : (گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق/کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی)

تو درک واژه ی شب را نداری

برای گفتن تو عاشقانه لازم نیست
برای رنج و تباهی ترانه لازم نیست

از این عروض غزل گوش ما پر است برو
صدای عشق تو در این زمانه لازم نیست

که بازحادثه ای با ردیف وقافیه ای
ولی برای هنر این بهانه لازم نیست

تو درک واژه ی شب را نداری و پس هیچ
به چشم تو قلم جاودانه لازم نیست

تو کوچکی و بزرگی مرام ماست برو
به زعم ما قلم کودکانه لازم نیست

به هر کجا که روی باز خانه خانه ی ماست
برای شبزدگان آشیانه لازم نیست

به قدر بیشتر از کافی است دفتر من
حضور بیخودی ات درمیانه لازم نیست

شعر از : محمدحسین داودی

اولین مساله این است

(تحقیقی پیرامون مطابقت شناخت انسان با واقعیت خارجی)

کاری از : محمدحسین داودی


سرآغاز فلسفه و اولین مساله "مطابقت شناخت با واقعیت خارجی" می باشد . فلسفه از گزاره ای شروع می شود که به هیچ وجه قابل اختلاف نباشد .
بسیاری از مباحث در عین حالی که بسیار روشن و بدیهی هستند ، مفاد بیشتر منازعات فلسفی هستند . مثلاً همه می دانیم که مفهوم وجود با واقعیت وجود تفاوت دارد ، اما وقتی از کلمه وجود استفاده می شود ، منظور کدام یک می باشد . گاهی همین خلط کلام ساده باعث سختی فهم فلسفه برای ما می شود .
ما سه پرسش اولیه و سه پاسخ بدیهی که منتج به مطابقت شناخت انسان با واقعیت خارجی می شود را مطرح می کنیم . در ادامه برهان ملاصدرا در این مبحث را تقریر می کنیم . در ادامه ان قلت های بحث را پاسخ می دهیم . این سه پرسش و پاسخ و تقریر مربوطه و چند پرسش و پاسخ در این زمینه را تقدیم می کنم برای دوستانی که علاقه مند به مطالعه فلسفه هستند ، امیدوارم برای ایشان مفید باشد .

ادامه نوشته

کران مستی

ای که در تنگنای غربت من
ساختی یادمان پستی خویش

باز با انحنای دفتر من
بسته دیدی کران مستی خویش

دست آخر برنده من بودم
پوچ کردی تمام هستی خویش

انتهای ستمگران درد است
انتهای جهان پرستی خویش

بعد خود شیونی نخواهی دید
سربنه شیون دودستی خویش

هرچه من هی کتاب تازه و تر
هر چه تو هی فشار و خستی خویش

وقت تکرار شعرِ کهنه ی توست
تازه کن بیت می شکستی خویش

.

.

شعر از : محمدحسین داودی

ملخ ها

ملخ های امسال پیدایشان نیست

ضعیفان مسکین گدایان گندم

.

ملخ های خشک استخوان سربرهنه

گرفتار پوتین رهوار مردم

.

که هرساله با سوز و سرمای پاییز

بمیرند و مدفون درانبوه شب گم

.

به جرم رسیدن به دنیای انسان

که دیریست می بوده دنیای گژدم

.

بپرسند افسوس اینجا خدا بود!

و اکنون جهان پرشدست از تلاطم؟

.

بنالند از موطن خویش و افسوس

بنالند از هجرتِ سوی مردم

.

صدافسوس مردم همه در عبورند

و پوتینشان خرد کردست هیزم

.

.

شعر از: محمد حسین داودی

بوی اسپند

چرا بوی اسپند را دوست دارم؟
که خاک است خوانش . و همواره پاک است

و پر میشود بیشه از بویش اما
هلاک است . این بیشه دیگر هلاک است

از ایجاز و ارزانی اش در شگفتم
نه برگی برای دریدن نه خاری

از اعجاز او در بیابان بگویم
نه گنجی نهان دارد از خود نه باری

که یک نکته در ویژگی های آن نیست
درون و برون هر چه باشد همین است

و این است یک راز پیدای هستی
هر آزاده ای ریشه اش در زمین است

زمین گاهوار بهار و زمستان
همیشه فرو مانده در زندگانیست

زمین مادر مانده تنهای انسان
همیشه به لب ناله ی جاودانیست

غزل بند تلخم ، تَر از اشک و غم گشت
چقدر آخرین بند را دوست دارم

و این سازه ام تازه با بوی نم گشت
چقدر آه . اسفند را دوست دارم

شعر از : محمدحسین داودی

جوراب من

جوراب من کجاست ؟ جوراب های من
جوراب پاره ام ، بیتاب های من

خوابم زدود و شست ، مضرابهای من
بارانِ اشک من ، سیلاب های من

چون مرغکی اسیر ، ازبخت مرده ام
شبواژه های سرد ، میراث برده ام

سرگشته عقل خویش ، بر مِی سپرده ام
سوگند می خورم ، من می نخورده ام

جوراب من کجاست؟ ، اینجا مجال نیست
در فرض مستی ام ، جای سوال نیست

این فرض هرچه هست ، فرض محال نیست
من می روم و هیچ ، دیگر جدال نیست

تاکوچه می دوم با گونه ی ترم
دنیا چه ساکت است؟، ای وای دفترم

ده سال شعر درد ، ده برگ پرپرم
نجوای سرخ من ، یحیای بی سرم

ساعت به سر رسید ، با ردِّ پای نور
از خواب می پرم ، با هوی و های نور

در چشم من شکفت با ریسه های نور
یک حس ناب شعر ، در لابه لای نور

کو گنج سرخ من ، کو انزوای من؟
برکاغذ آورم سیلاب های من

بانگی زدود و شست مضراب های من
جوراب من کجاست جوراب های من

شعر از : محمدحسین داودی

غصه منو نخور

غصه منو نخور هر چی بشه

روزای تلخ بهارو دوست دارم

می دونم خیلی غریبی نگو نه

آخه من تنهاییارو دوست دارم

.

ای بابا گریه نکن دلم گرفت

می دونم چطور روزارو بشمارم

بابا انصافتو شکر آی زمونه

من باید ثانیه ها رو بشمارم ؟

.

این روزا هر کسی با یه خاطره

توی دنیای وجودش می پره

می خوای از آبیا من دل بِکَنَم

می دونی زنده نبودن بهتره

.

تو که باز ذهنمو خوندی چی بگم؟

باز می پرسی واسه عیدی چی میخوام؟

این همه آدمو باز نوبت من؟

بی خیالش شدم عیدی نمی خوام

.
شعر از :محمد حسین داودی

کنکور سال 1381

کنکور 1381 . کنکوری که

سوالات 24 ساعت قبل از کنکور

به قیمت های مختلف فروخته می شد

(البته سال های بعد هم همین قضیه تکرار شد)

به من هم پیشنهاد کردند . 500تومن می خواستند

به هر دلیل نخریدم . اما دوستانم خریدند و نتیجه گرفتند .

این شعر هم یادگاری از چند روز قبل از کنکور سال1381 می باشد

برای خودم پختگی شعر خیلی جالب است

شعر بدون هیچگونه چکش کاری

دست نخورده تقدیم شما:

...................................

آه کجایی نفس ، آه کجایی خیال

کو ؟چه کنم؟ سر به درد ، سوخت مرا هر دو بال


استرس مرگبار ، روز شمار فرار
هر تپشی بی قرار ، راحت جانم محال


بخت نگون بخت من ، این دل جان سخت من
دلهره بر تخت من ، نی به کجایی بنال


داغ قضا بر تنم ، مهر بلا بر سرم
خود به فنا بسپرم ، وای از این حال و فال


رعشه بر اندام من ، زهر در این کام من
آرزوی خام من ، قسمت من پر ملال


آه و فغان کار من ، یاس و فسون یار من
خرد دل زار من ، کی بکنم شرح حال


عدل و عدالت نشست ، فقر و فلاکت بدست
این همه قارون مست ، این همه افکار کال


یارب از این درد جان ، باختم این امتحان
شرم به چشمم نهان ، از کرمت کن حلال


آه کجایی نفس ، آه کجایی خیال
می کشدم خون جگر ، باز به راه ضلال

شعری از : محمدحسین داودی

10 خــــــــرداد 1381

کشتی جنون زده ی شب

تمام درد زمین یادگار خستگی من

هجوم سرد زمان موسم شکستگی من


سراب تلخ جنون ابتدای بی کسی تو
حصار زرد خزان اوج دلگسستگی من

تمام خشم زمین جرم دل نبستگی تو
تمام درد زمان مزد دلشکستگی من

حضور توست دراین کشتی جنون زده ی شب
که گشته شعرِ شب من به گل نشستگی من

نشسته ظلمت محض تودر یگانگی غم
که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من

ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرِ ما
که سهم تیر و کمان شد زدام رستگی من

رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت
کنون رسیده معما به دست بستگی من

شعر از : محمدحسین داودی

از : دفــتر خرابه شب

اوایل سال1383

جـیــــــــــــــرجــیــــــــــــــرک

جیرجیرک بس کن این آواز تکراری
بس کن این افسون هشیاری را

نعره ی آهن
نعره ی انسان
قصه ی فریاد بی پایان
غصـــــــــــــــــــه ی نان
غصه ی صدها هزاران چیزدیگر
غصه ی فردا برای شبنشینان کافی ست
چشمهای مردمان آکنده از نقاشی ست

گوشه ای تنها زچشم خلق پنهان گشته ای ازچه؟
قصـــــــــه مــــی خـــــــــــوانـــــــــــــــی برای کـــــه؟

کیست گوش خود سپارد تا تو بنشینی بخوانی قصه هایت را
قصه ی یک رنج بیگاری

جیرجیرک کودکان خوابند
مردمان خستند
شرم کن کم کن صدایت را

جیرجیرک
شبپرستان با تو بد بودند؟ بد کردند؟

مطرب صدها هزاران سال بیداری
ساز ناکوکت صدایش گنگ است

خیز و بشکن سازعیاری
ازچه می رقصی میاور خفت و خواری
جیرجیرک مشکن این اکرام اجباری را

جیرجیرک راحتم بگذار ازجانم چه می خواهی؟
ناله کم کن می نویسم
جیرجیرک می نویسم شعر بیداری
می نویسم شعر بیداری را

شعر از : محمد حسین داودی

رویـــــــــــــــــــــــــــاگـــــــــــــــــــر

خرچنگ خفته ای کف مردابم
با تو هوای رقص عیان دارم

تو ماهی زلال کف چشمه
من سحر عشق و شعر جوان دارم

خرچنگ از نگاه تو در شعرت
یک واژه ی سیاه پر از درد است

من با همین سیاهی تو امشب
یک آستین غزل به میان دارم

سیلاب های وحشی نسل تو
ما را به شهر حادثه آوردند

باکی از آب مرده ی صحرا نیست
من را که زخمهای چنان دارم

از آبی زلال نمی خواند
دلداده بر نوای لجنزاری

هرگز برای چشمه نمی رقصم
من کینه ای از آب روان دارم

این پرچم از هزار و هزاران دست
با خون دل رسیده به دست ما

اعجاز شعر ما به همین راز است
من آیه های شعر زمان دارم

ما وارثان قلعه ی رویاییم
ما بانیان مسلک رویایی

رویاگرم که ذهن تو را خواندم
جادوگرم که سحر بیان دارم


شعر از : محمد حسین داودی

واقعیت وجــــــود ، مفهوم وجــــــــود

تفاوت "واقعیت وجود"

با "مفهوم وجود" و نتایج آن

کاری از :

محمد حسین داودی

.

.

.

چکیده :


می دانیم که مفهوم وجود با واقعیت وجود تفاوت دارد اما وقتی از کلمه وجود استفاده می شود در واقع منظور کدام یک می باشد . همین خلط کلام باعث سختی فهم فلسفه برای حقیر گردید و مدتی طول کشید تا این مشکل برای من حل شود .
همچنین سوالاتی که ممکن است برای هریک از دوستان علاقه مند به فلسفه مطرح شود و در اینجا یک جمع بندی و خلاصه نویسی از این سوالات را ارائه می دهم

.

.

.

.

ادامه نوشته

یاد براتیگان افتادم با خودم گفتم آهان

چشم های حریص

خیره در ابرهای سپید

رویای کودکی که باد آن را با خودش برد

مشت های گره کرده در جیب های شلوار نیلی
بازوان مغروری که باد آن را با خودش برد


یک گوشه یک جای دنج

یک شعر راز آلود بکر

اما باد لعنتی آن را هم با خودش برد


اصلا باورم نمیشد که غوطه ور شده باشم در باد

اصلاً باورم نمیشد که باد داشت مرا هل میداد


رنج هایی که طعم فقر را یدک میکشید و
دردهایی که باد آن ها را نبرده بود هنوز

اوفتادم روی ماسه های غمگین شبهام
یاد براتیگان افتادم با خودم گفتم آهان

شعر از : محمدحسین داودی

با الهام از کتاب "پس باد همه چیز را با خودش نبرده است"