کجای حادثه از من گرفت جانم را
کجای معرکه از دست ها توانم را

کجای مرثیه ها یادگار مرگ تو بود
کجای قافیه ها باختم زبانم را

کجای قافله بودی که ما نمی دیدیم
که برده داغ تو بر باد دودمانم را

کجای وسعت جغرافیاست بودن تو
که بعد مرگ تو بستند دیدگانم را

به شکل نقطه پرگار بودم اما شست
فلک به چیدن تو چرخ کهکشانم را

پر از ستاره شدی شعر ما نمی شنوی
پر از ترانه ی شب کرده ای جهانم را

حضور توست در این بی قرار مبهم شب
پر از طراوت شب کرده آسمانم را

شعر از محمدحسین داودی