باز هم یک شعر قدیمی
کاش روح واژه ی شب را تو هم پیدا کنی
تا میان قصه هایت جا برایش وا کنی
روح چون کوهی که در احساس تو جان می دمد
می توانی با دوبیتی صخره را معنا کنی
کاش می شد واژگون سازی تمام دفترت
شعر پردردی بسازی درجهان غوغا کنی
دیگر از سوز عطش آتش نمی دیدی مسیر
کاش می شد آتش بر جاده را دریا کنی
بار دیگر چشمهای ما خیانت کرده اند
کاش بارانی بسازی چشم را رسوا کنی
برگ برگ روح شب را با نمی رد می شوی
یک شبت راکاش با این برگها فردا کنی
شعر از : محمدحسین داودی
+ نوشته شده در دوازدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت توسط محمد حسین داودی
|
گلاریشا