چند شعر کوتاه و قدیمی
دیگر نیازی به لباس های سپید نیست
کافیست با آسمان باشیم
کافیست مثل زمین باشیم
"عین" بی نقطه و گشوده زبان
همدم آفتاب پاییزی
"شین" پر نقطه و نشسته چنان
چون برآشفت کردن چیزی
"قاف" قهر از غروب قصه شب
کنج جغرافیای تنهایی
هر سه در سیل واژه معتکف اند
به امید رهایی از جایی
با سه حرف از تمام جادویت
کرده ای در کویر تسخیرم
با سه حرفی که واژه های مرا
می کند همصدای تقدیرم
تو اون بهترین سهم عشق منی
وجود تو مثل هوا جاریه
همیشه توی لحظه هام لازمی
نبودت برام مرگه تنهاییه
تو از آسمون اومدی ماه من
برای زمین خورده ی شبزده
خودت می دونی خیلی دوستت دارم
حضورت کنارم تماشاییه
با قدوم تو دل مرده من زنده شده
دل پاییز به آبان تو سرزنده شده
چارده روز ازین ماه گذشتست وبهار
بهترین هدیه به آن ماه فروزنده شده
هرکس نفسی دارد و فریاد رسی
ما را نفسی نیست مگر تنهایی
یا آتش اندوه مرا دریا کن
یا معجزه کن شومی و بی فردایی
با شور نگاهت خبر از دور بده
تا تازه کنی آینه دریاها
از شور و طرب قصه و آواز بساز
تا قصه کنی معجزه ی فرداها
شعر ها از : محمد حسین داودی
گلاریشا