خاطره های خوب و بد
خاطره های خوب و بد ، از آدم های دور و بر
آرام درب خانه را باز کردم . از پشت پرده نیم نگاهی به داخل انداختم . پدرم عینک نزدیک بین زده بود و کتاب می خواند . خبری از مادرم نبود . ساکت و سریع از حیاط عبور کردم و به راهرو رسیدم ، بدون معطلی از پله ها بالا رفتم . رفتم سراغ آینه . گردنم بدجور خراشیده شده بود . باورم نمی شد که یک دسته اسکناس اینهمه تیز باشد . شاید هم پوست من ظریف بود . اگر والدینم بو می بردند دردسر می شد. به تراس رفتم . شیر آب را باز کردم . سرم را آنقدر جلو بردم تا آب به زیر گردنم رسید. سوزش زخم بیشتر شد . ته دلم گفتم :
- اگه منم بجای یه 20تومنی کهنه پاره ، مثل همه یه صد تومنی برای کمک به مدرسه می دادم ، معلم اونجور نمی زد توی صورتم .
+ نوشته شده در سیزدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت توسط محمد حسین داودی
|
گلاریشا