گویی به محرابم دری

چشمت چو دیدم گوهری گشتم لبالب مشتری
گشتی بدین غارتگری جانا  چرا افسونگری

آتش به ایمانم زنی بر بام انسانم شوی
پیدا و پنهانم کنی هر شب گریبانم دری

هردم به باغ خاطرت در بند چشم ساحرت
پُر دُر چو دیدم هر برت گفتم چرا بی پیکری

دستم به دامن پرگهر سرسوی دامن بی خبر
مست و ملول و دیو سر از هر دری صدها بری

خو کرده با شیدای من  خون کرده در شبهای من
آتش به سرتاپای من کردی مرا خاکستری
 
"تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام
چون برنماز استاده ام گویی به محرابم دری"

شعر از : محمد حسین داودی

پروانه ها

پروانه ها
ای میهمانان سرور انگیز
ای میهمانانی که باران را
برای مردمان سالها در حسرت باران
باز ارمغان آورده اید
و شوکت را
امید و عشق و برکت را

فراوان شو فراوان شو فراوان تا از انبوهت
دشمنان سرزمین من
بهراسند
دامنت به دور دست ها بگستران برو به گوش دشمنان سرزمین ما رسان
که سرزمین سام و زال و نیرمان
گردنکشان را
زورگویان را
تمام دشمنان پست ایران را
به خاک ذلت و خواری همی خواهد کشاند

فراوان شو

شعر از : محمد حسین داودی

پ. ن : شعر دیگری با همین شکل و محتوا در آذرماه 1404 نوشتم با عنوان "پروانه ها امشاسپندان ها"