بوي تعفني به مشام جوان دميد 
احساس انزجار عميقي به جايگاه
 چون زهر تلخ ماهيت زندگي و عمر  
حس سقوط ،غوطه در انبوه اشتباه

 بوي تعفني و نفس بند آمد و 
بعدش صداي له شدن مهره هاي پشت
با رخت نو نشست به خاک و هنوز مات
با چشمهاي پف شده در کاسه درشت

 ديري نشست و رهگذران همچنان عبور 
انگار مانعي وسط رودخانه اي
بايد بلند مي شد . اما براي چه؟
در خاله بازي قفس کودکانه اي

 آنگاه مه دمید به پاي پياده ها 
سرگیجه عجیب و مه سرد هر دو سو
درگير جاده هاي شلوغ مقابل و
 از پشت زوزه ها همه مشغول گفتگو

وقتی تمام منظره شهرک شلوغ 
مانند روزگار پليدش سياه شد
فهميد تازه قصه ی آن کينه از قديم 
تاريخ مثل بربري اش راه راه شد

پايان ساده لوحي يک روستانشين 
 آغاز جنگ زیستن و ظلم بیشتر
این فطرت پلید تجاوز گر درون  
 این ثروت غنی شده با ثروت دگر

شعر از : محمد حسین داودی