ناگهان شهر تکان خورد که
به افتخار دوست خوبی از محله چهارمردان - محمد رضوانی
ناگهان شهر تکان خورد که شاعر مرده
همه گفتند رجز خوان معاصر مرده
زیرکی گفت شگفتا قلمش در دست است
بهراسید زکینش که به ظاهر مرده
وطنش؟ اهل کجا بود؟ که پیری آرام
سرتکان داد و به لب گفت: مهاجر مرده
عابران در پی هر روز عبور ممتد
می گریزند و در این فکر که عابر مرده؟
به افق سایه ی آهی نگران می نگرد
قاصدک هان؟ خبر آورده مسافر مرده
قصه خوانی هم از این حادثه سودش را برد
قصه سر کرد به خشنودی خاطر مرده
شعر از : محمدحسین داودی
پ . ن : هدف ما ثبت یک اثر ماندگار به نام یک دوست ماندگار است ، باشد که به این بهانه تا بعد از ما هم یادی از دوستان ما شود . و بذلک این شعر هم مثل دیگر شعر های تقدیمی لزوماً ارتباطی با دوستی که شعر تقدیم به ایشان شده ندارد .
+ نوشته شده در دوم تیر ۱۳۹۳ ساعت توسط محمد حسین داودی
|
گلاریشا