ودیگر همه
سربازها هزاران نفر پوتین ها هزاران جفت
باتون ها هزاران عدد دسبندها هزاران زوج
ده متر هم طناب و دیگر هیچ ، جز
جز یک نام زشت از بیداد و ظلم
جز تهمتی به قلم یا دروغی بزرگ
جزخیانتی به همه بگو و دیگر همه
شعر از : محمدحسین داودی
سربازها هزاران نفر پوتین ها هزاران جفت
باتون ها هزاران عدد دسبندها هزاران زوج
ده متر هم طناب و دیگر هیچ ، جز
جز یک نام زشت از بیداد و ظلم
جز تهمتی به قلم یا دروغی بزرگ
جزخیانتی به همه بگو و دیگر همه
شعر از : محمدحسین داودی
امشب ای شورشب من واژه هایت سر بگـیرم
آتشت پرکرده دفتر را دفتری دیگر بگــــیرم
می کشی آتش جهــــانم می کنی نفرین زمانم
کردی ام پا تا به سرآتش تا بسـوزم پر بگــــیرم
همزمان با نعـــــره ی تو نعره ای ازجان برآرم
آنقدر فریـــاد خواهم کرد تا ازاین غم بر بگیرم
سوزی ای شب درد گیری خون شوی در من بمیری
بشکنی در قلب در بندم همدمی بهتر بگیرم
مانده این نفرت به سینه پرشدم از درد و کینه
چون تورا دیگر نمی بینم مصــــــرع آخر بگیرم
شعر از : محمدحسین داودی
از دفتر خرابه شب
نقش ماهیست که برآب روان می بینم
چهره گنگ تو از یاد نهان می بینم
چشم دربند دل و سینه ی پرفریادم
عاقبت خنجر پولاد زبان می بینم
دردعشقی که رخ سرخ تورا زردنمود
آن بهاری که نکو نیست،خزان می بینم
جای جولان غزل نیست برایت با این
شورشومی که درین دورزمان می بینم
هر چه آنجا غزلت آن و فلان می خوانی
من هم اینجا همه را چون وچنان می بینم
شعر از : محمد حسین داودی
گلاریشا