آه کابوس است

آسمان سربی ، هوا دود است

چشم های من مه آلودست؟ شاید

صبح ما صادق نمانده است .

روز بی خورشید گشته آه شاید محو و نابود است.

سروهای کوچه در انبوه سرب ودود گم گشتند

هیچ کس درشهر پیدا نیست .

آه کابوس است کابوس است کابوس است

کوچه ام شهرم دیارم دوده اندود است.

خشم صحرا بوده یا نفرین جنگل؟

یا خدا احسان خود از ما زدودست ؟

ای زمین ای گاهوار راحت انسان

باد و خاکت را بشوراندی برای ما؟

آب را از ما جدا کردی و آتش را؟

آری آتش .

نخوتم در بهت کوچه ، آتشی برپای بنمودست

من چه میدانم؟

من چه میگویم؟چه می رانم؟

این پلیدی کار آتش نیست

این پلیدی از غبار خفته ی یک شهر خاموش است

آه کابوس است کابوس است کابوس است

شعر از : محمدحسین داودی

سکوت سرد

سکوت سرد خزان ساز تک ترانه تو
که بغض و گریه و تشویش تک بهانه تو

خروش عشق گرفته همه کرانه من
چرا گرفته تب درد هر کرانه تو ؟

حدیث جود و جفا ماند بر زمانه ما
گذشت عمر و نشان داد این زمانه تو

غروب رنج من و آفتاب  دفتر من
دوباره ماند همه آرزو به لانه تو

ببین چه تازه و تر گشته شور شعر شبم
دگر نمانده اثر از غم شبانه تو

هجوم واژه ی شب رفته از  سروده من
هنوز مانده از اندوه جاودانه  تو

نشسته آتش یک  کینه بر خرابه شب
نمانده ذره ای از آخرین نشانه تو

اثر نمانده از آن زخم خنجرتو ولی
همیشه بیرقی از خون کنار خانه تو

شعر از : محمد حسین داودی