رویاگر

خرچنگ خفته ای کف مردابم
با تو هوای رقص عیان دارم

تو ماهی زلال کف چشمه
من سحر عشق و شعر جوان دارم

خرچنگ از نگاه تو در شعرت
یک واژه ی سیاه پر از درد است

من با همین سیاهی تو امشب
یک آستین غزل به میان دارم

سیلاب های وحشی نسل تو
ما را به شهر حادثه آوردند

باکی از آب مرده ی صحرا نیست
من را که زخمهای چنان دارم

از آبی زلال نمی خواند
دلداده بر نوای لجنزاری

زیرا برای چشمه نمی رقصم
من طعنه ای به آب روان دارم

این پرچم از هزار و هزاران دست
با خون دل رسیده به دست ما

اعجاز شعر ما به همین راز است
من آیه های شعر زمان دارم

ما وارثان قلعه ی رویاییم
ما بانیان مسلک رویایی

رویاگرم که ذهن تو را خواندم
جادوگرم که سحر بیان دارم


شعر از : محمد حسین داودی

جـــــــیـــــــر جـــیــرک

جیرجیرک بس کن این آواز تکراری
بس کن این افسون هشیاری را

نعره ی آهن
نعره ی انسان
قصه ی فریاد بی پایان
غصه ی نان
غصه ی صدها هزاران چیزدیگر
غصه ی فردا برای شبنشینان کافی ست
چشمهای مردمان آکنده از نقاشی ست

گوشه ای تنها زچشم خلق پنهان گشته ای ازچه؟
قصه می خوانی برای که؟

کیست گوش خود سپارد تا تو بنشینی بخوانی قصه هایت را
قصه ی یک رنج بیگاری

جیرجیرک کودکان خوابند
مردمان خستند
شرم کن کم کن صدایت را

جیرجیرک
شبپرستان با تو بد بودند؟ بد کردند؟

مطرب صدها هزاران سال بیداری
ساز ناکوکت صدایش گنگ است

خیز و بشکن سازعیاری
ازچه می رقصی میاور خفت و خواری
جیرجیرک مشکن این اکرام اجباری را

جیرجیرک راحتم بگذار ازجانم چه می خواهی؟
ناله کم کن می نویسم
جیرجیرک می نویسم شعر بیداری
می نویسم شعر بیداری را

شعر از : محمد حسین داودی

کشتی جنون زده

تمام درد زمین یادگار خستگی من

هجوم سرد زمان موسم شکستگی من


سراب تلخ جنون ابتدای بی کسی تو
حصار زرد خزان اوج دلگسستگی من

تمام خشم زمین جرم دل نبستگی تو
تمام درد زمان مزد دلشکستگی من

حضور توست دراین کشتی جنون زده ی شب
که گشته شعرِ شب من به گل نشستگی من

نشسته ظلمت محض تودر یگانگی غم
که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من

ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرِ ما
که سهم تیر و کمان شد زدام رستگی من

رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت
کنون رسیده معما به دست بستگی من

شعر از : محمدحسین داودی