گلاریشا روی زمین
شب فریادی طولانی است..........................................................
شوری زبان شعر مرا وا نموده است ایزد جنین دفترم عیسی نموده است سرماتمام پنجره راخیس واژه کرد آن سوی شیشه هاغزلی ها نموده است از دور یک تبلور رویاست گیسویت تاج شهی که سلسله برپا نموده است اینبار باتلاطم احساس گم شدست شرمی که درسکوت توماوا نموده است شبواژه گشته است لگدمال وبایدش سوزدچراکه عشق توحاشانموده است دیدی که رنج واژه دروغی بزرگ بود حالا غزل ببین که چه غوغا نموده است شعر از : محمد حسین داودی قفس . برای من بند بسته ات . تنگ است نفس به شاعر تنها نشسته ات تنگ است زمین . بدون تو همواره تیره و تار است زمان برای طلوع خجسته ات تنگ است چه می کنی ؟ به چه دل بسته ای ترانه ی من؟ غزل ز قافیه های شکسته ات تنگ است تو در سکوتی و بغض زمانه در دل توست دلی به خنده ی از گریه رسته ات تنگ است بیا دوباره پی واژه کوچه را بدویم دلم برای نفس های خسته ات تنگ است تو یک تنی و هزاران قبیله پاپی تو جهان برای تو و دار و دسته ات تنگ است شعر از : محمد حسین داودی آسمان سربی ، هوا دود است چشم های من مه آلودست؟ شاید صبح ما صادق نمانده است . روز بی خورشید گشته آه شاید محو و نابود است. سروهای کوچه در انبوه سرب ودود گم گشتند هیچ کس درشهر پیدا نیست . آه کابوس است کابوس است کابوس است کوچه ام شهرم دیارم دوده اندود است. خشم صحرا بوده یا نفرین جنگل؟ یا خدا احسان خود از ما زدودست ؟ ای زمین ای گاهوار راحت انسان باد و خاکت را بشوراندی برای ما؟ آب را از ما جدا کردی و آتش را؟ آری آتش . نخوتم در بهت کوچه ، آتشی برپای بنمودست من چه میدانم؟ من چه میگویم؟چه می رانم؟ این پلیدی کار آتش نیست این پلیدی از غبار خفته ی یک شهر خاموش است آه کابوس است کابوس است کابوس است قم . تیرماه ۱۳۸۸ شبزده(محمدحسین داودی)
اگرآنروز شعرم را نمی خواندی اگر آنروز شعرم را رها از هرچه در دنیا نمی خواندی اگر آنروز سوی خود مرا تنها نمی خواندی اگر آنروز اگرهای مرا اما نمی خواندی اگر آنروز چشم و گوش شعر کولی ام را وا نمی کردی اگر آنروز پشت دفتر سرخ مرا امضا نمی کردی اگر نیرنگ شومت را زمن حاشا نمی کردی اگر هرگز دروغت را میان شعرهایم جا نمی کردی دگر هرگز وفادارت نمی مانم دگر هرگز برایت هیچ شعری را نمی خوانم دگر حتی دو واج از زایمانم را از آن تو نمی دانم دگر حتی برای شعر بارانم پشیمانم پشیمانم برو خوش باش برو با آن غزل سازان نو خوش باش برو نیما برو افسانه شو خوش باش برو سختی برای ماست تو خوش باش اگر دیگر .. اگر آنجا .. اگر در خانه دیگر اگر هم دیگر از هم هیچ همچون مردم بیگانه دیگر اگرهم خواستی در واژه های شاعر ویرانه دیگر برو از ما خدا حافظ . بگو دیوانه دیگر شعر از دفتر زایمان شبانه / محمدحسین داودی ای زورگوی مزرعه آفت پرست پست بردار سهم گندم امسال هرچه هست دیگر تمام مزرعه در اختیار توست دنیای پرزدرد تو هموار گشته است دنیای پر زدرد و دروغت و کینه ات آن کینه ای کزآینه برسینه ات نشسست نسل تو پادشاه پر از درد مزرعه است نسلی ز ذات پست تو ای هرزه گرد مست نیرنگ کرده ای همه در بند گشته اند وقت هجوم بر من مسکین شبزده است بگذار آخرین نفس از جان برآورم نفرین به ذات پست تو آفت پرست پست شعر از محمد حسین داودی ، دفتر زایمان شبانه ملخ های امسال پیدایشان نیست ضعیفان مسکین گدایان گندم ملخ های خشک استخوان سربرهنه گرفتار پوتین رهوار مردم که هرساله باتیر و مرداد سوزان بمیرند و مدفون درانبوه شب گم به جرم رسیدن به دنیای انسان که دیریست می بوده دنیای گژدم به جرم رسیدن به شهر کویری ز انسان در درد اندوده در قم بنالند از روزگار پرآتش که گشتند در کوره شهر هیزم بپرسند افسوس اینجا خدا بود و اکنون جهان پرشدست از تلاطم صدافسوس مردم همه در عبورند و پوتینشان خرد کردست هیزم
شعر از: محمد حسین داودی چقدر بوی اسفند را دوست دارم! زخاک است آری و همواره پاک است چقدر مست می گردم از بویش افسوس هلاک است!این بیشه دیگر هلاک است شگفت است آسان فراوان و ارزان نه خاری نه برگی نه گرمی نه سردی شگفت است ازاین فر او در بیابان نه رنجی نه گنجی نه زخمی نه دردی که این نکته در ویژگی های آن نیست به هرسینه ای کینه ای در کمین است و این است یک راز پیدای هستی هر آزاده ای ریشه اش در زمین است زمین گاهوار بهار و زمستان همیشه فرو مانده در زندگانی است زمین مادر مانده تنهای انسان همیشه به لب ناله ی جاودانی است غزل بند تلخم تر از اشک شب گشت چقدر آخرین بند را دوست دارم و این سازه ام تازه با بوی نم گشت چقدر بوی اسفند را دوست دارم شعر از : محمد حسین داودی (دقتر سرخ من) جیرجیرک بس کن این آواز تکراری را جیرجیرک کودکان خوابند جیرجیرک شبپرستان با تو رقصیدند ، بد کردند؟ جیرجیرک مشکن این اکرام اجباری را جیرجیرک راحتم بگذار ازجانم چه می خواهی؟ شعر از : محمد حسین داودی از بیشه زار کولی روحم عبور کن با یونجه های دم زده از لابه لای دست با آفتاب داغ خیالی که می شود هر روز از ترانه تر و بوی تازه مست در گرمگاه سینه این بیشه بوی توست مثل شمیم بوسه ای از کوه دوردست مثل نوازشی به تن خسته می دمد مثل ترنمی که بر اندیشه ها نشست یا چون تلاطمی است در اعماق دفترم موج تغزلی است که در شیشه ها شکست از بابت تداوم شبواژه بسته ام با قامت رسای صدای تو داربست یک رو ز هم زسوز حضور تو می زنم آتش به برگ های خزان پیشه هر چه هست دفتر زایمان شبانه //مرداد ماه ۱۳۸۹ // شعر از : محمد حسین داودی // جوراب من کجاست ؟ جوراب های من جوراب پاره ام ، بی تاب های من خوابم زدود و شست ، مضرابهای من چنگی به زخمه ام ، سیلاب های من چون مرغکی اسیر ، کزبخت مرده ام شبواژه های سرد ، میراثِ برده ام سرگشته عقل خویش ، بر می سپرده ام سوگند می خورم ، من می نخورده ام جوراب من کجاست ، اینجا مجال نیست در فرض مستی ام ، جای سوال نیست این فرض هرچه هست ، فرض محال نیست من می روم و هیچ ، دیگر جدال نیست ده سال شعر درد ، ده برگ پرپرم نجوای سرخ من ، یحیای بی سرم ساعت به سر رسید ، با رد پای نور از خواب می پرم ، با هوی و های نور در چشم من شکفت با ریسه های نور یک حس ناب شعر ، در لابه لای نور کو گنج سرخ من ، کو انزوای من؟ برکاغذآورم سیلابهای من بانگی زدود وشست مضراب های من جوراب من کجاست جوراب های من
شعر از :محمد حسین داودی




بس کن این افسون هشیاری را
نعره ی آهن
نعره ی انسان
قصه ی فریاد بی پایان
غصه ی نان ، غصه ی صدها هزاران چیزدیگر
غصه ی فردا برای شبنشینان کافیست
چشمهای مردمم آکنده از نقاشی است.
گوشه ای تنها زچشم خلق پنهان گشته ای ازچه؟
قصه می خوانی برای که؟
کیست گوش خود سپارد تا تو بنشینی بخوانی قصه هایت را
قصه ی یک رنج بیگاری
قصه ی یک رنج بیگاری را
مردمم خستند
شرم کن کم کن صدایت را
مطرب صدها هزاران سال بیداری
ساز ناکوکت صدایش گنگ است
خیز و بشکن سازعیاری را
ازچه می رقصی میاور خفت و خواری
ناله کم کن می نویسم
جیرجیرک می نویسم شعر بیداری را
می نویسم شعر بیداری را


تاکوچه می دوم با گونه ی ترم دنیا چه ساکت است؟... ، ای وای دفترم
| :قالبساز: :بهاربیست: |

