تبليغاتX

* متشکر از حضور شما / شاید در نگاه اول در مضامین صفحات پراکندگی احساس کنید ، اما سعی کرده ام اینطور نباشد* با سلام و عرض احترام گلاریشا روی زمین

گلاریشا روی زمین
کشتی جنون زده شب
ملخ ها

ملخ های امسال پیدایشان نیست   ضعیفان مسکین گدایان گندم

 

ملخ های خشک استخوان سربرهنه      گرفتار پوتین رهوار مردم

 

که هرساله باتیر و مرداد سوزان    بمیرند و مدفون درانبوه شب گم

 

به جرم رسیدن به دنیای انسان     که دیریست می بوده دنیای گژدم

 

به جرم رسیدن به شهر کویری            ز انسان در درد اندوده در قم

 

بنالند از روزگار پرآتش                   که گشتند در کوره شهر هیزم

 

بپرسند افسوس اینجا خدا بود       و اکنون جهان پرشدست از تلاطم

 

صدافسوس مردم همه در عبورند    و پوتینشان خرد کردست هیزم


شهریور ۱۳۸۸ قم محمد حسین داودی(شبزده) از دفتر سرخ من


<بازم سلام خدمت دوست خوبم>

برای دریافت سیستم درج نظرات/ از پست پایین استفاده کن/ممنون

|+|

مبارز مسکین

من حیدرم مبارز مسکینم           درمکنت و مقام اگرباشم
بیزارم از مصالحه با دزدان       مستضعف وغلام اگر باشم

آزاده ام مبارز پردردم              حتی اگربه تیغ بگیرندم
هرگز اسیر سایه نمی گردم         درظلمت تمام اگرباشم

رنجور جهل مردم محرومم      افسون می نکرده زمین گیرم
درجنگ باجهالت انسانم        شمشیردرنیام اگرباشم

با مردم گرسنه خروشیدم     تا ریشه کن کنم ستم دشمن
خواب ازدوچشم شب بزدایم من    بد نام شهرشام اگر باشم

من حیدرم مبارز انسانم            انسان خفته برکفن آهن
درجهدنان وسفره ی یک نسلم    بی یار و بی سلام اگر باشم

گر بر ردای کهنه ی این مسکین       بنشسته گرد وخاک پریشانی
دستار نان به دست که بسپارم            مدهوش انتقام اگر باشم

ای نسل سرد آهن و دژخیمان      من فزت خوانده خسته ی یک دردم
زخمم شریک اشک یتیمان شد             محتاج شیرخام اگرباشم


شب قدرشهریور ۱۳۸۸ قم / محمد حسین داودی(شبزده)

|+| ... گلاریشا در پنجشنبه 19 شهریور1388 ... 18:10 |

جیرجیرک بس کن
آسمان سربی ، هوا دود است

چشم های من مه آلودست؟ شاید

صبح ما صادق نمانده است .

روز بی خورشید گشته آه شاید محو و نابود است.

سروهای کوچه در انبوه سرب ودود گم گشتند

هیچ کس درشهر پیدا نیست .

آه کابوس است کابوس سراب و درد

ای زمین ای گاهوار راحت انسان

باد و خاکت را بشوراندی برای ما؟

آب را از ما جدا کردی و آتش را؟

آری آتش .

نخوتم در بهت کوچه ، آتشی برپای بنمودست

خشم صحرا بوده یا نفرین جنگل؟

یا خدا احسان خود از ما زدودست ؟

این پلیدی کار آتش نیست

این پلیدی از غبار خفته ی یک شهر خاموش است

کوچه ام شهرم دیارم چرک اندود است.

آه کابوس است کابوس سراب و درد

قم . تیرماه ۱۳۸۸ شبزده(محمدحسین داودی)


 

 جیرجیرک بس کن این آواز تکراری را
بس کن این افسون هشیاری را


نعره ی آهن
نعره ی انسان
قصه ی فریاد بی پایان
غصه ی نان ، غصه ی صدها هزاران چیزدیگر


غصه ی فردا برای شبنشینان کافیست
چشمهای مردمم آکنده از نقاشی است.


گوشه ای تنها زچشم خلق پنهان گشته ای ازچه؟
قصه می خوانی برای که؟
کیست گوش خود سپارد تا تو بنشینی بخوانی قصه هایت را


قصه ی یک رنج بیگاری
قصه ی یک رنج بیگاری را

جیرجیرک کودکان خوابند
مردمم خستند
شرم کن کم کن صدایت را

جیرجیرک شبپرستان با تو رقصیدند ، بد کردند؟


مطرب صدها هزاران سال بیداری
ساز ناکوکت صدایش گنگ است


خیز و بشکن سازعیاری را
ازچه می رقصی میاور خفت و خواری


جیرجیرک مشکن این اکرام اجباری را

جیرجیرک راحتم بگذار ازجانم چه می خواهی؟


ناله کم کن می نویسم
جیرجیرک می نویسم شعر بیداری را


می نویسم شعر بیداری را

شعر از : محمد حسین داودی(شبزده)


پ.ن: تقدیم به تمام شهیدان و شاعران راه بیداری

|+| ... گلاریشا در سه شنبه 9 تیر1388 ... 15:28 |

کشتی جنون زده شب

تمام   درد  زمین  یادگار خستگی  من                  هجوم سرد زمان موسم شکستگی من

سراب  تلخ جنون  ابتدای بی کسی  تو                  حصا ر زرد  خزان  اوج  دلگسستگی  من

تمام  خشم زمین جرم دل نبستگی  تو                    تمام  درد  زمان  مزد د لشکستگی من

چنان گرفته تب درد هر کرانه این شهر             که درد و ظلمت وغم کرده نیست هستگی من

حضور توست دراین کشتی جنون زده شب        که گشته شعرشب من به گل نشستگی من

نشسته  ظلمت  محض تودر یگانگی غم            که گشته ظلمت وغم همدم دودستگی من

ببین چه پست وسبک گشته آسمان به سرٍٍٍما           که سهم تیر وکمان شد زدام رستگی من

رسیده موسم تسلیم و انتهای صداقت                 کنون رسیده معما به دست بستگی من

(شعر از محمد حسین داودی / دفتر خرابه شب)


آیا پرنده سپا می تواند جومونگ را امپراتور کند؟


من هنوز موفق نشده ام که دی وی دی افسانه جومونگ را خریداری کنم ، بنابرین هنوز نمی دانم که آیا پرنده سپا می تواند جومونگ را امپراتور کند یا نه .
با توجه به اینکه خیلی وقت است که پرنده سپا از قفس خود خارج شده است ، بعید نیست همین روزها شاهد باشیم که جومونگ امپراتور شود .
اگر جومونگ امپراتور شود ، آنوقت دمار از روزگار امپراتوری هان درمی آورد.بعد به خونخواهی ژنرال حموسو برادرناتنی خود تسو را می کشد و جنگ بزرگی را بار دیگر با تیر و کمان معروف خود پیروز می شود .

این هدف والای جومونگ است.

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ... 18:24 |

مصرع آخر

 

اینک ای غم اخـــــتر من       داستانت سر بگـیرم

شعرمن پرکرده شهرم را       دفتری دیگر بگــــیرم

 

می کشم آتش جهــــانم      می کنم نفرین زمانم

می شوم پا تا به سرآتش      تا بسـوزم پر بگــــیرم

 

این چنین مانده به راهم        زار و تشنه پر ز آهم

می روم با قلب غمسازم       تا از این غم بر بگیرم

 

همزمان با نعـــــره ی تو        نعره ای دیگـــر بگیرم

آنقدر فریـــاد خواهم کرد        تا جهان از سر بگیرم

 

مانده این نفرت به سینه       پرشدم از درد و کینه

چون تورا دیگر نمی بینم        مصــــــرع آخر بگیرم

شعر از محمد حسین داودی

|+| ... گلاریشا در سه شنبه 22 اردیبهشت1388 ... 17:5 |

آنتوان تو را هرگز نمی بخشم

کلانتر شهر

به طرز عجیبی آنتوان از قلبم رخت بر بسته است و شاید هرگز باز نگردد .

در میان روزهای تلخ  اثری از او نیست اما در روز های سکوت قصد به میان بردن عجیب ترین توهمات مرا می کند .

چه دوست بی ترحمی .

در شهری که پیدا نیست ستاره روی سینه چه کسی می درخشد

و قبل از آن که دست تقدیر تو را رنج تخدیری بسپارد باید رهی دیگر در پیش گرفت .

شاید بتوان با سکوت و عقلانیت به اهداف دور رسید .

احساسات دیواری بین ما می شود .

اگر بتوانم بی احساس و همه روی منطق و عقلانیت باشم .

اگر یک آدم جدی با کارهای جدی باشم .

اگر ...

آنتوان تو را هرگز نمی بخشم .

اشکهایم را دیگر هرگز نخواهی دید .

از دفتر خرابه شب (محمد حسین داودی /شبزده)

|+| ... گلاریشا در پنجشنبه 20 فروردین1388 ... 11:31 |

بعضی وقتا

خرابه شب

بعضی وقتا از جمعه ها دلم میگیره ، آخه وقتی کارمو تعطیل می کنم

 احساس پوچی میکنم همینطور وقتی مث همیشه کار می کنم

بعضی وقتا از شهرمون دلم میگیره آخه هر وقت ازش میزنم بیرون دلم تنگش میشه وقتی ام توشم دلمو می زنه

بعضی وقتا از خدا دلم می گیره آخه وقتی بهش نزدیکم گریه میکنم همینطور وقتی ازش دور میشم

بعضی وقتا از آسمون دلم می گیره آخه وقتی می باره پر از غصه میشم وقتی ام آفتابی باشه میگم ( آخ اگه بارون بزنه )

بعضی وقتا از زمین و زمون دلم می گیره آخه هر چی خوبش  می کنم

بهم نارو می زنه هر چی بدش می کنم به خودم برمی گردونه

بعضی وقتا از تنهایی ام دلم می گیره آخه هر وقت تنها میشم حسرت دوستامو می خورم

وقتی هم که دوستام هستن حسرت تنهایی رو میکشم

بعضی وقتا از خودم دلم می گیره آخه وقتی فکر خودم هستم به خودم می خندم ، وقتی فکر خودم هم نیستم می خندم ؟!!


(از دفتر خرابه شب/ محمد حسین داودی شبزده)

|+| ... گلاریشا در شنبه 1 فروردین1388 ... 10:42 |

غصه منو نخور

باز نوبت من؟

 غصه منو نخور هر چی باشه                      روزای تلخ بهارو دوست دارم

می دونم خیلی غریبی نگو نه               آخه من تنهایی ها رو دوست دارم

ای بابا گریه نکن دلم گرفت                       می دونم چطور روزارو بشمارم

بابا انصافتو شکرآی زمونه                             من باید ثانیه ها رو بشمارم !؟

این روزا هر کسی با یه خاطره                          توی دنیای وجودش می پره

می خوای از آبی ها من دل بکنم                     می دونی زنده نبودن بهتره

حالا که شعرامو خوندی آ خدا                      اگه گفتی واسه عیدم چی میخوام

این همه آدم و باز نوبت من؟                       جون من هرچیه حسرت نمی خوام

(شعر از دفتر خرابه شب / محمد حسین داودی/ شبزده)

|+| ... گلاریشا در دوشنبه 5 اسفند1387 ... 13:53 |

خرچنگ های خسته

قوهان

خرچنگ های خسته مردابی  امشب هوای رقص عیان دارم

چون های و هوی باده و زلف یار  با چیدمان شعر جوان دارم

خرچنگ های خفته در این وادی   من ماهی سیاه نگون بختم

از گریه های هر شبتان امشب   یک آستین غزل به میان دارم

سیلاب های وحشی پاییزی   من را به شهر حادثه آوردند

باکی ندارم از نک چنگگ ها   من زخمهای چون و چنان دارم

از چشمه ی زلال نمی خوانم   دیگر من از تبار لجنزارم

هرگز برای چشمه نمی رقصم   من کینه ها زآب روان دارم

دلتنگ بند و مردم در بندم   این دفترم خروش قفس دارد

ای کاش یوسفی به قفس بودم   من علم خواب و شعر زمان دارم

شاید کمی عجیب ولی دیگر     از هیچ کس گلایه نخواهم کرد

من با شما به شبکده می مانم    اما دوچشم دل نگران دارم

 

شعر از : محمد حسین داودی


پی نوشت ۱ : 

با الهامی از بیت (به شب نشینی خرچنگ های مردابی  چگونه رقص کند ماهی زلال پرست )  این شعر را سرودم .

پی نوشت ۲ :

قالب این شعر برگرفته از شعر صخره و دریا (ایلشن جلاسی) می باشد .

|+| ... گلاریشا در یکشنبه 13 بهمن1387 ... 20:6 |

ای تو خواهرم زینب

روزهای سوگواری اهلبیت را به خوانندگان عزیز تسلیت عرض می نمایم


بیا و خیره نگر نعش بی سرم زینب

بیا که گشته زمین در برابرم زینب

 

بیا ببین گل اولاد رحمت العالم

بیا تو دخت محمد پیمبرم زینب

 

قسم به فرق پر از خون حیدر کرار

که فزت خوانده ام ای یار حیدرم زینب

 

ببین شکسته چنین پهلوی مرا دشمن

بیا بیا تو پرستار مادرم زینب

 

به ناله های حسن یاور غریب پدر

تو ای نشسته کنار برادرم زینب

 

بیا که لشگری از بغض و کینه های فدک

کمین گرفته مرا ای تو خواهرم زینب

 

نظر به شهر پر از غصه های چشمانت

نگر به خون گلستان پرپرم زینب

 

تمام گریه ی این آسمان فدای تو شد

ولی چه سود پس از ذبح اصغرم زینب

شعر از : شبزده

|+| ... گلاریشا در سه شنبه 24 دی1387 ... 16:53 |

GLARISHA@GMAIL.COM